{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

last part

بنگچان، با صدایی که حالا دوباره به آن قدرتِ همیشگی اما همراه با ملایمتی بی‌نظیر بازگشته بود، ادامه داد:ـ دیگه هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم. دیگه هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم حتی یه سایه بهت نزدیک بشه. دوست دارم، پرنسس کوچولوی من… دوست دارم.مدتی گذشت. صدای باز شدن در آمد و مینهو وارد شد. او با دست‌هایی که بسته‌ای از خوراکی‌های موردعلاقه‌ی یونا را داشت، وارد شد. مینهو با دیدن آن دو، لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که فقط برای خواهرش و برای این آرامشِ پیدا شده بود.مینهو با دقت لباس‌های نرم و پشمانی که آورده بود را کنار تخت گذاشت. او با دیدن اینکه یونا در آغوش بنگچان آرام گرفته، احساس کرد سنگینیِ بزرگی از روی شانه‌هایش برداشته شده است.یونا، حالا با لباس‌های نرمی که مینهو آورده بود، مثل یک دختربچه‌ی کوچک روی تخت نشسته بود. پاهای کوچکش را جمع کرده بود و با اشتیاق، داشت یک بستنی قیفی را می‌خورد.مینهو در گوشه‌ی دیگر اتاق نشسته بود و با لبخندی عمیق و نگاهی پر از محبت، به خواهرش خیره شده بود. دست‌های یونا دیگر نمی‌لرزیدند. در آن چشم‌های مشکی، جرقه‌هایی از زندگی و یک برقِ خاص دیده می‌شد؛ برقی که مینهو سال‌ها در جستجوی آن بود.مینهو در دل گفت: «خوشحالم که دوباره داری می‌خندی، پرنسس من.»یونا، وقتی بنگچان را دید، لبخندش پررنگ‌تر شد. او قاشقی از بستنی‌اش را به سمت بنگچان دراز کرد.بنگچان با خنده‌ای ملایم گفت:ـ نه عزیزم، من نمی‌خورم. تو بخور، باید انرژی بگیری.یونا، با اخمی که به‌شدت بامزه و بچگانه بود، لب‌هایش را برچید ینهو و بنگچان، همزمان، با دیدن این لحنِ شیرین و رفتارهای بچگانه‌ی یونا، نتوانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند.بنگچان با دیدن اخم یونا، خم شد و قاشق را از یونا گرفت و بستنی را چشید. یونا با دیدن این صحنه، با خنده‌ای ریز، سرش را به عقب تکیه داد.در آن لحظه، در آن اتاقِ بیمارستانی، دیگر خبری از رئیس‌های قدرتمند، از باندهای مافیایی و از خون و خون‌ریزی نبود. فقط دو مردِ قدرتمند بودند که حاضر بودند تمامِ دنیا را به آتش بکشند، فقط برای اینکه آن لبخندِ کوچک و بی‌ریا را روی صورت آن دخترک ببینند
دیدگاه ها (۰)

p38

p37

p24

p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط